معنی چند نام از شاهنامه فردوسی

 شاهنامه فردوسی يک فرهنگ است! فرهنگی بر قامت آرزوهای سياسی ملتي که عليه زور مبارزه.

      يکی از شيوه هاي اين مبازرات وابزار آن که از لا به لای تصويرهای سترگ وباعظمت شاهنامه مشت بر افراشته است .واژه هاست:واژه های که تا سر حد وسواس با رگ وپوست وگوشت وخون فارسی که به نوعی برون افکنی ماننده است:همچون دشنام داد ن به هنگام خشم وشعارگفتن به هنگام طغيان وتظاهرات.

           اين واژه ها در مفهوم ومعنای اصيل خود اکنون برای ما ناآشنا مانده اند.تنها با مراجعه به کتب خاص وريشه شناسی  واژه ها معنی آنها را مي توان دريافت. بويژه در مورد اسامی خاص ،رمزوراز اسطوره ای آن

ازپس سنگيني های قرون ،برای ما روشن وآشکارامي گردد. در اين مختصر کوشش شده است . با مراجعه به فرهنگهای ومقالات ،هاله ی مبهم واساطيری برخی ازاين نامهای سحرآميز، بر طرف شود.

اين گفتار فرهنگ کوچکی است از بعضی اسامی خاص که معنی آنها با استفاده از منابع مربوط ،بر گرفته شده است.اين منابع در بيشتر موارد  اشتراک دارنداما جای جای بر کنار از اختلاف نظر نمی باشند.

از ميان چند معنی ارائه شده، آنچه رابا شخصيت و قهرمان داستان مناسب تر

ديدم برگزيدم.

فهرست منابع مورد استفاده در پی نوشت مقاله آمده است با اين حال گاهی نام ماخذ در کنار اسم مورد بحث ذكر گرديده است.

1- آرش:در معنی درخشنده.

2-ارجاسب:دارنده ی اسب ارجمند.

ايرج:ايريه وا  آريا که نام و نژاد مردم است در معنی نور .درفرهنگ       -3

پهلوی در معنی :ياری کننده ی ايرانيان ايرج به جهت دانش ومتانت وتدبيرو رای به اين اسم خوانده شده است. (حماسه سرايی در ايران).

4-انوشيروان:درپهلوی به معنی خوشحال وخرم ويا پادشاه نوجوان آمده است.

انوشک به معنی جاويد است. جزء اول آن علامت نفی وجزء دوم به معنی هوش ومرگ است. روی هم به معنی زوال نا پذيرو دارای روان جاويد است. در پهلوی

انوش خوراکی است بهشتی که بی مرگی آورد.-اردشيردر معنی شير خشمناک.ارد به معنی مقدس هم آمده است.همچنين شجاع وخشم.

6-اسفنديار:مرکب از اسپنته به معنی مقدس وجزء دوم از مصدر Daبه معنی آفريدن  وعطا کردن است. در مجموع آفريده خرد پاک است.

7-افراسياب:در اوستا فرنگ راسيان به معنی شخص هراسناک است .

8-اورمزد(هرمز):روزاول ازماه شمسی ونام ستاره ی مشتری ونام فرشته ای که موکل روزاول هر ماه است. به معنی خدای دانا نيزمی باشد.(پژوهشي دراساطير و فرهنگ شاهنامه)

9-بلاش:درپهلوی وَلَخش "وولف آنرا به معنی بی ارزش و بی اساس گرفته   است.

10- بزرگمهر:درپهلوی بهVuzur&mihr[املای آن با(ذ) دربوذر جمهرغلط است.]

       مهردراوستا وپارسی باستانMithra ودرپهلویMitra ميثره از ريشه ٔ       Mithپيوستن است وبه معنی واسطه وميانجی. « يوستی»،آن را رابط ميان فروغ محدث وفروغ ازلی دانسته است. مهر واسطه ی ميان آفريدگارو آفريدگان است. درمعنی وظايف دينی وعهد وپيمان ومحبت نيز بوده است. استرابون می گويد

ايرانيان،خورشيد را مهرو ميترس مي ناميدند.بزرگ در پهلوی نقيص کوچک

است. بزرگمهر روی هم «خورشيد بزرگ» معنی می دهد.

11-بهمن:در اوستا درپهلوی از دوجزء«وهو» به معنی خوب و نيک وبه معنی منش ساخته شده است.در مجموع بهمن،نيک انديش است.

12-بهرام:شکل قديم آن ورهرام، ورترغنه که به معنی پيروزمنداست.مرکب از دو جزءدر سنسکريت به معنی اژدهايي است که باران را محبوس مي دارد.آرياييان آنرا بزرگترين دشمن خود می دانستنند.جزء دوم دراوستا به معنی زدن وکشتن است.بنا براين بهرام درمعنی قاتل دشمن يکی ازايزدان همپايهٔسروش است.

13-پرويز(پيروز): درمعنی غالب شدن بردشمنان،وبه معنی مبارک.دراوستا ودرپهلوی از ريشهٔ اوژه به معنی قوت وزوراست.پرويزدرپهلویباويژه ازيك ريشه است.

14-پشوتن: درمعنی محکوم تن است.در اوستا پيشی او تن

 Pishyaothna

 15-تهمورث(تهم):کسی که دربزرگی جثه وشجاعت بی نظيرباشد. (برهان قاطع)همچنين در معنی دارندهٔسپاه دلير.جزءدوم اوروپ.شايددرمعنی روباه،يانوعی سگ باشد؛

مجموعاًَََََََ روباه  تيزرو وقوی معنی می دهد.در«فرهنگ شاهنامه»نيزموردبالا

درمعنی سگ نيرومند آمده است.

16-جاماسب:فرزانهٔحکيم.

17-جمشيد:پادشاه بزرگ که دراساطيرسامی باسليمان(ع)آن را يکی دانسته اند.

وجه تمسيهٔجمشيد را چنين پنداشته اند که درسيرعالم وقتی به آذربايجان رسيد.

برتختی مرصع،روبروی آفتاب قرارگرفت وتاجی مرصع برسرگذاشت که پرتوآفتاب برآن تاج وتخت افتاد.درپهلوی،شعاع را[شيد]گويند.وجمشيد درمعنای

«پادشاه روشن» است،که درپی آن،جشنی به خاطر آن روزبرپا کردن وآن روزرا

«نوروز»ناميدند.جم در اوستا درپهلوی درمعنی فرمانروا است.درکتاب حماسه سرايی درايران ازقول آندرآس،«هورخشت»«شاه ستارگان»ياخورشيدآمده است.

 18-خسرو:درپهلوی هئوسروه،معنی نيکنام ومشهورمي دهد.نيز در معنی ملک وامام عادل است.در پهلوی سپس Kayhosrau است.

19-داراب ودارا وداريوش:درپهلوی درمعنی دارندهٔنيکی است.درقاموس کتاب مقدس اين کلمه«مانع»معنی شده است.درکتاب حماسه سرايی درايران به نقل

ازفردوسی آمده است که ویفرزندهمایوبهمن بوده است که پس ازبه دنياآمدن،مادرش اورادرصندوق نهاده وبه آب افکنده است.وگازری اوراازآب برگرفته،ازاين جهت داراب ناميده شده است.يااينکه،چون نجات دهنده،اورادر حاليکه صندوقچه اش به درختی گيرکرده بود،يافته است؛ازاين رو،ویرا دار(درخت)اب(آب)ناميده است.

20-رودابه:رود در پهلوی به معنی آب و فرزند است.رود(فرزند)آب(تابش)درمجموع

درمعنی روييدن مي باشد.

21-رستم،رستهم:مرکب ازرسRaodha «نمو»که رستن ورييدن ازهمين ريشه

تهم درفارسی باستان و اوستا به معنی دليروپهلوان است.تهمتن نيزاز اين کلمه است در معنی بزرگ پيکرمي باشد.

22-زرير:درمعنی زرين جوشن ودارندهٔسپرطلايی است.

23-زرتشت وزرتوشتر:آنکه شتر زرد دارد.

24-زال:پيرفرتوت،سفيدمودراوستاازريشهٔZarاست«زر»تبديل«ل»به«زر»است

25-زر:دراوستاUzava ازريشهٔ Usaدرمعنی ياری رساننده مي باشد.

26-سودابه:اسم غيرايرانی،آب افزونی بخش  ازدوجزءدرمعنی دارندهٔآب روشنی بخش است.

27-سهراب:سرخاب،سرخ+آب به معنی آب ورنگ سرخ،يعنی سرخ وسفيد است.

28-سيمرغ:به معنی مرغ،Saena نام حکيمی داناست.

29-سياوخش:سياوش دراوستا مرکب ازسياه+ گشن به معنی چهارپای نرمخصوصاًًًًًًًًًًاسب.درمجموع يعنی دارندهٔاسب سياه نراست.

30-سيامک:به معنی مجرد است.همين طورسياه موی(حاشيهٔبرهان قاطع).

31-شاپور:پور درمعنی پسراست.دراوستاوپارسی باستانPuthra درپهلوی به معنی پسراست.شاه به معنی اصل وخداوندوداماداست.

32- شيرويه: درمعنی شکوهمند وصاحب شان وشوکت وشجاع ودليراست. ازشير(جانور)+ويه پسوند نسبت واتصاف است.

33-فرامرز:مرکب ازفربه معنی پيش+آمرزدرمجموع،مفهوم آمرزندهٔدشمن رادارد.

34-فرآيين:فربه معنی پيش وجلوودرپارسی باستانFra به معنی شوکت ونور وشکوه وزيبايی هم هست.Vindafarna يعنی آيين.در پهلوی ayanبه معنی

ديدن نيزهست.مجموعاً در معنی زينت وآرايش ورسم وآيين پيشرواست.

35-فريدون:درپهلوی که جزءاول آن frya به تقريب دوست ومحبوب معنی شده است.دراوستا ثراتئون traitana وثراکلمه ای آرامی معادل باثورعربی دانسته شده است.اين کلمه درمعنی دارنده گله های فراوان ويا پرگاومعنی شده است(حماسه سرايی)

36-فرنگيس:دراغلب فرهنگها راجع به آن سوکت شده است.درفرهنگ پهلوی درزيرکلمه افرنگ به معنی تزيين شده وآراسته آمده است.که شايد فرنگيس تحريفی از اين معنی باشددرحماسه سرايي ويسپان فريه در مقابل اين کلمه آمده است وراجع به معنی آن سکوت شده است.

37-ضحاک:آژی دهاک.دراوستا به معنی ماراست وajidahaka يعنی، اژدهاپيکر.

38-کي :لقب همه شاهان سلسله اساطيری کيانی است.لفظ کوی-کی به آنهااطلاق شده ودرمعنی عادل است.درگاتاها به معنی شاه وروسای قبايل که

دشمن زرتشت بودندوپرستندهٔديو.

39-قباد:درپهلویKawad دراوستا Kavataدرفرهنگ شاهنامه وحماسه -سرايي به معنی بچهٔسرراهی است.دکترمعين آن رااز«کاوا»به معنی کي لقب پادشاهان و«واتا»به معنی محبوب دانسته وجمعاَ پادشاه محبوب معنی کرده است.

در ضمن دربرهان قاطع قباد درمعنی ابداع ونوآوری ونوسازی آمده است.همچنين مردم برحقی که جانب کسی راملاحظه نکنند.

40-کيکاوس:درپهلویKayos در اوستا usanازخاندان Kavay به معنی عادل واصيل ونجيب است ويا مويد به تاييدخداست.کي،در معنی عادل وکاوس در معنی

نجيب هم آمده ازريشهٔusa در معنی «دارای منابع فراوان»است.

41-کاوه:در مورد اين نام هرتل مي گويد کاوه همان کوی ائی پی وهو-Kavi aipivoh است.کلمه اوستايي کوی درپهلوی وفارسی به کی تبديل شده است. که

 به کاوو گاومبدل شده است.درکتاب اعلام قرآن،قبامعرب کاوه دانسته شده است.

42-کيومرث:جزءاول گيه(جان)وجزءدوم مرت،مرد يعنی ميرا وفانی است.

روی هم يعنی جاندار فانی وحيات گذرا.

43-گرشاسب:دراوستا به صورتKeresapa ودر سنسکريتKrdasva از دو

جزءKeresa به معنی لاغروجزءدومaspa همان اسب فارسی است.روی هم رفته در معنی«دارندهٔاسب لاغر»است.

44-گشتاسب:دراوستا وپارسی باستانVishtaspa در يونانی نيزYstaspes که از دوجزءVishta در معنی ازکارافتاده وترسوومحجوب است.وجزء دوم همان اسب است.درمجموع در معنی دارندهٔاسب ازکارافتاده وترسو ويا صاحب اسب رمنده آمده است.

45-لهراسب:ائوروت اسب در معنی دارندهٔاسب تندرو است.

46-منوچهر:در پهلوی چيتره هم ريشهٔچهرفارسی وبه معنی نژادبوده است.

در معنی بهشت روی(منو مخفف مينووچهره،روی است).

47-نوذرونودر:درپهلوی در معنی حادث ونوبه ذات وبه معنی بديع وپسنديده است تلفظ قديمی نئوتر دراوستاNaatairyana  وNew درانگليس وNouveau درفرانسه ازاين کلمه است.

48-هرمز:در معنی سرور و دانا که درآئين زرتشت به خدا اطلاق شده است.ويونانيانHermesبه عطاردگويند ومطابق عقايد مهرپرستان عمرش365 روزاست که درآسمان چهارم قرار دارد درفرانسهOrmuzd مي باشد.

49-همای:از هومی وهماک به معنی فرخنده وخجسته.«ولف»آن رادرمعنی عقاب آورده است.

50-هجير:در معنی باهوش.

51-هوشنگ:به معنی کسی که«منازل خوب مي تواند فراهم کند(به نقل ازيوستی)

ودرفرهنگ پهلوی آنرا مرکب ازهوش-هنگ درمعنی خرد آورده است.

52-يزدگردYasokartازيزد=ايزد+گرد=کرد»کرده»آفريده که در مجموع آفريدهٔايزدمعنی شده است.

 تهيه کننده:منصورزارعي

                        منابع:

   1 -حاشيهٔ مرحوم دکتر معين بربرهان قاطع.

2-فرهنگ پهلوی:بهرام فره وشی،نشربنياد فرهنگ ايران.

3-قاموس کتاب مقدس.

4-حماسه سرايي در ايران:تاليف دکتر ذبيع الله صفا،امير کبير.

5-فرهنگ اساطير اَيران:مهرداد بهار.

6-پژوهشی درفرهنگ ايران:مهرداد بهار.

7-فرهنگ شاهنامه.مرحوم دکتر شفق.

8-مجله چيستا.سال هفتم شمارهٔ8.

داستان ویس ورامین

                    داستان ويس و رامين از ادبيات فارسي (3)  

               تهيه كننده :گروه زبان وادبيات فارسي زرين شهر

فخرالدين اسعد گرگاني  از شاعران قرن پنجم است كه در عهد طغرل مي زيست وي به سال 466فوت كرد.فخرالدين با اغلب داستانهاي عهد خود آشنايي داشت.فخرالدين در سال 443 به در خواست حاكم اصفهان ابوالفتح المظفربن محمد داستان ويس ورامين را سرود.

ويس ورامين از داستان هاي قديم فارسي و منسوب به دوره ي اشكانيان است كه ميان ايرانيان شهرت فراواني داشته است ودر بعضي نواحي ايران متن پهلوي آن وجود داشته وابونواس از اين داستان در اشعار خود نام برده است.فخرالدين اسعد گرگاني شاعرقرن پنجم در اصفهان با خواجه عميدالفتح مظفر نيشابوري حاكم اصفهان درباره ي اين داستان گفتگو كرده وبه خواهش او به نظم آن پرداخته است وكتاب رادر حدود سال 446 به پايان رسانيدو در آن عميدالفتح را مدح كرد.سبك نظم كتاب در عين آن كه به آرايش لفظي وتشبيهات زينت يافته ساده وروان از مغلق گويي خالي است.لغات عربي نامأنوس بسيار كم داردوصورت كهنه ي بسياري از لغت هاي فارسي درآن ديده مي شود.

اصل داستان به قرار زير است:

روزي موبد منيكان در مجلس جشني از شهرو خواستگاري مي كند .شهرو كه سالمند است قول مي دهد چون دختري از او در وجود آيد وي را به موبد دهد. از قضا دختري آورد نامش را ويس گذاشتند.ويس به دست دايه اي بزرگ شد .در همان جا رامين نيز پرورش يافت.ويس ورامين از كودكي هم بازي بودند.

ويس چون بزرگ شد نزد شهرو باز گشت .شهرو پيمان خود را با موبدازياد بردوويس رابه ازدواج ويرو درآورد.موبد زرد را كه برادر ووزيرش بود نزد شهرو فرستاد وپيمانش را يادآور شد.شهروتنها اظهار شرمندگي كرد.ناچار موبد با لشكري به سوي ويرو حركت كرد. جنگ با ويرو به نتيجه اي نرسيدتنها شهرو را با مال فريفت وويس را به چنگ آورد.

ويس گريان از بدبختي خود از دايه اش خواست كه مردي موبد را بر وي ببنددودايه نيز چنان كرد.در اين ميان در راه مرو چشمش بر ويس افتاد وعاشق ويس گشت.رامين داستان عشقش رابه دايه گفت واز او خواست تا ياورش باشد.دايه دل ويس را به سوي رامين متمايل كرد.ويس و رامين ضمن ديداري كه با هم داشتند قسم ياد كردندكه در اين عشق خود وفادار باشند.چون موبد از اين عشق آگاه شد،ويس را سرزنش كرد.موبد اورا به دست برادر ويس سپردتا به فرهنگ بياموزد.نصيحت هاي برادر هم در ويس تأثيري نكرد به ناچار موبد ويس را راهي كوهستان كرد .رامين بي تاب شدوبه بهانه ي شكار به نزد ويس رفت.موبد چون آگاه شد از ويس خواست براي اثبات بي گناهي اش از آتش بگذرد.ويس و رامين به ري گريختند.موبد كه ازفراق ويس سخت بي تاب بود گرد جهان گشت ويس و رامين به مرو باز گشتند.موبد مجلس بزمي تشكيل داد و در آن مجلس نيز ويس و رامين از اظهار عشق پروا نداشتند.

چون موبد خواست به جنگ قيصر روم رود رامين رابا خود برد.وي كه از اين دوري بي تاب و بيمار شد در گرگان ماندو به نيرنگ نزد ويس بازگشت.چون موبد از ماجرا آگاه شد به سوي رامين رفت. رامين كه از موضوع آگاه شد فرار كرد.سرانجام با نصيحت موبد وبا تهديد وبه سبب رنجيدگي از ويس از عشق او صرفنظر كرد و در گوراب با دختري به نام گل ازدواج كردونامه اي به ويس فرستاد و سوگند خورد تا زنده ام با گل زندگي كنم.ويس كه بسيار غمگين شد دايه را براي چاره سازي به گوراب فرستاد،رامين دايه را به خواري راند. ويس بيمار شد.ده نامه به رامين فرستاد و او را در عهد شكني اش سرزنش كرد.رامين كه از گل سير شده بود پيمانش را با ويس ياد آورد بار ديگر هواي مرو كرد. رامين چون ويس را در مرو ديد بسيار پوزش خواست. اماويس از بام و روزن با رامين سخن گفت. رامين بازگشت .ويس پشيمان به دنبالش رفت .رامين به او توجه اي نكرد ويس بازگشت. رامين پشيمان شد و پوزش خواست وباهم آشتي كردند.وبه پيشنهاد دايه رامين كوشيدتا پادشاه ايران شد.به مرو آمد وبا ويس ساليان سال به خوبي زندگي كردند.

اين ابيات برگرفته از نامه ي ويس به رامين است وقتي كه رامين از پيمان خود صرف نظركرد وباگل ازدواج نمود.

ويس ده نامه برايش فرستاد طي يكي از نامه ها ويس از بي وفايي رامين گله مند است و اين ابيات را خطاب به مي گويد:   

                                       چه خوش روزي بود روز جدايي                  اگر با وي نباشد بي وفايي

                                       اگر چه  تلخ  باشد  فرقت    يا ر                  دراو شيرين بود اميدديدار