داستان خسرو وشیرین نظامی
خسرو پرویز چون به چهارده سالگی رسید،نزد بزرگ امید حکیم برجسته ي زمان به دانش اندوزی پرداخت.روزی با تنی چند از ملازمان به شکار رفت و صید افکنان به ده سرسبزی رسید،چون دیرگاه بود و بازگشتن دشوار در کلبه دهقانی فرو ﺁمد و نشاط شراب کرد و به رامش نشست و همراهانش مزاحم زندگی ﺁرام روستائیان شدند.خبر به گوش شاه رسید.هرمز از بی رسمی پسر بر ﺁشفت و بر او غضب کرد و فرمود تا اسبش را پی کردند و غلامش را به باغبان و تختش را به صاحب کلبه بخشیدند و چنگ زن خاصش را ناخن کشیدند. پرويز شرمسار از خلاف كاري خويش وغمگين از خشم پدرةشامگاهي كه دل شكسته به خواب رفته بود نياي خويش انوشيروان را در خواب ديد وبه او نويد چهار چيز را مي دهد:شيرين- شبديز –تخت شاهي-باربد
پرویز ندیم جهاندیده و هنرمندی داشت که نامش شاپور بود.روزی شاپور با پرویز از (مهین بانوی) ارمنستان سخن می گفت که :زنی صاحب شوکت است و قوی حال ، بردیار ارمن فرمان میراند و جهان به شادی می گزارد; برادر زاده اش دختری است زیبا:
رخش نسرین و بویش نیز نسرین لبش شیرین و نامش نیز شیرین
شکر لفظان لبش را نوش خوانند ... ولیعهد مهین بانوش خوانند
شاپور در ضمن توصيف زيبايي شيرين وتوانگري مهين بانوسخن از اسب بادپاي رهنوردي به ميان مي آورد كه نامش شبديز است و اسب خاصّ فرمانرواي ارمن، پرویز از توصیفات شاپور ،دلبسته جمال شیرین شد و هم اورا ماٴمور برانگیختن محبت معشوق کرد. شاپور به ارمنستان رفت و در کوهستانی نزدیک به گردشگاه شیرین پنهان شد و تصویری از چهره زیبا و مردانه پرویز ترسیم کرد و در گذرگاه شیرین ﺁویخت.شیرین با دیدن تصویر ،حیرت زده ،دلبسته زیبایی و محو تماشای او گشت.نگهبانان که شاهد شیفتگی شیرین بودند از بیم اینکه مبادا شهزاده ارمن دل به جمال بیگانه ای بازد تصویر را بدین بهانه که کار پریان است دریدند و از ﺁنجا شتابان به گردشگاهی دیگر کوچ کردند. در ﺁنجا نیز شاپور نقاش همچنان کرد و بر دل بستگی شیرین و حیرت همراهانش افزود.دوباره همین ماجراها رخ داد و ﺁنها باز به جای دیگری رفتند و باز هم این شاپور بود که دست بردار از این کار نبود و مدام نقاشی چهره را میکشید.پس شیرین دانست که در تکرار این امور رمزی نهفته است. به همراهان خود دستور داد که در گشودن راز تصویر و جستن صورتگر همت گمارند.دخترکان در ﺁن حوالی به جست وجو پرداختند و به زاهدی بر خوردند جامه ي موبدان پوشیده و به عبادت نشسته ، از اوراز تصویر پرسیدند.موبد -که جز شاپور کسی نبود
به پاسخ گفت کاین در سفتی نیست وگر هست از سرپا گفتنی نیست
ندیمگان این خبر را به شیرین رساندند شیرین نیز در دیدار با شاپور بی قرار شد و از اورمز تصویر بازپرسید.مرد چاره گر رنگ ﺁمیز خلوتی خواست و چون ندیمگان رفتند،رو به شیرین کرد تمام ماجرای خسرو را برای او بازگفت و چون در سیمای شیرین ﺁثار دلدادگی یافت و از زبانش اقرار گرفت که دلباخته صاحب تصویر شده است ، بوسه ای بر دستش زد و زنهار خواست و خود را برای او معرفی کرد.سرانجام شیرین قصد فراراز ارمنستان را کرد.شاپور با توصیف اسب و لباس شاهزاده ،نگین پرویز را به او داد تا اگر در راه به او برخورد با نشان دادن انگشتری خود را بشناساند و اگر هنگام رسیدن به مداین –پایتخت هرمز- پرویز به سفر رفته باشد ، ﺁن نگین را به خدمتگزاران قصر بنماید تا به گرمی از او استقبال کنند.شیرین ﺁماده فرار شد.صبحگاهي با همراهانش در حالي كه جامه ي زنان از تن بركشيده وبه رسم شكار لباس مردان پوشيده بودند از شهر به صحرا تاخت ودر فرصتي مناسب شبديز تيز تك را به پويه آورد راه تيسفون در پيش گرفت .مهین بانو از خبر گم شدن شیرین غم زده شد و سوگواری ها کرد و سرانجام چون اثری از او نیافت نومیدانه دل از جست و جو برگرفت.
امّا شيرين قوي دل و بي باك در جامه ي مردان در چهاردهمين روز سفر به مداين به بيشه ي مصفا رسيد .خسته از رنج سفر ،شبديز را به درختي بست و خود به قصد شست وشوقدم در آبگير نهاد.
در ﺁن زمانها بود که هرمز به تفتین بد خواهان بر پرویز بد گمان شده و چنین پنداشته بود که فرزند برای تصاحب تاج و تخت قصد جان وی کرده است،تصمیم به حبس و شکنجه او گرفت .چون پرویز از قصد پدر ﺁگاه شد ،هراسان از خشم شاهانه با جمعی از غلامان به بهانه شکار در جامه سفر از مداین فرار کرد و به هوای دیدار معشوق راه ارمنستان پیش گرفت.
پس از رفتن پرویز از شهر بود که شیرین به شهر مداین می رسد و در همانجا بود که از نگهبانان کاخ خسرو شنید که شهزاده به عزم شکار از شهر بیرون رفته است ،با نمودن انگشتری وارد قصر شد.روز بعد که شیرین ازماجرای خشم پدر پرویز ﺁگاه شده بود دلﺁزرده شده و گرمی های مداین را بهانه کرده و بفرمود تا در کوهساری خوشﺁب و هوابرایش اقامتگاهی ترتیب دهند.درباریان حسود ،در ده فرسنگی کرمانشاهان ،در منطقه گرم و دلگیری جایش دادند.شیرین غمزده و مشتاق درﺁنجا به انتظار باز ﺁمدن پرویز ﺁنجا مقام کرد.پرویز از ترس پدر و شوق شیرین با تنی چند از ملازمان روز و شب می تاخت تا به سرزمین ارمن رسید. مهین بانو ازﺁمدن شاهزاده با خبر شد ،به پیشواز رفت و با شکوهی شاهانه پذیرایش گشت و در جای خوش هوایی فرودش ﺁورد. شبانگاهی برای پرویز خبر ﺁوردند که شاپور بر در است و بار می خواهد پرویز او را پذیرفت و از حال شیرین خبر پرسید و احوال شیرین را برای او بازگفت و پرویز از این تصادف به چاره جویی برخاست.شبی در بزمی به میزبان خود مهین بانو خبر داد که گویا اسب سرکش شیرین را برداشته و به جانب تیسفون برده است و اینک شاپور را ماٴمور باز ﺁوردن او خواهد کرد.مهین بانو از این خبر گلگون اسب تیزتک و هم نژاد شبدیز را به شاپور سپرد تا برنشیند و از پی شیرین رود.شاپور روانه گشت و پرویز در قلمرو مهین بانو به انتظار باز ﺁمدن شیرین و شاپور به شکار و باده گساری مشغول شد . در همین زمان بود که روزی قاصدی گرد ﺁلود از راه رسید و خبر مرگ پادشاه و به تخت نشستن پرويز را برایش ﺁوردپس او شتابان سوی پایتخت رفت.زمانی که شیرین و شاپور به ارمنستان رسیدند که پرویز رفته و در تیسفون بر تخت شاهی نشسته بود.مهین بانو به گرمی برادر زاده را پذیرفت.
بهرام چوبین –از سرداران سپاه هرمز- که سودای تاج خسروی در سر داشت ،پوشیده به سران کشور نامه ها نوشت که پرویز با فرار خویش باعث مرگ پدر شده است و پدرکش، پادشاهی را نشاید،به ویژه که جوان است و هوس باز و عشرت طلب.سرکردگان سپاه با او(بهرام)همراه شده و مردم را علیه او (شاه نو)شوراندند.پرویز وقتی جان خود را در خطر دید ز روی تخت شد بر پشت شبدیز و به سوی ﺁذربایجان فرار کرد و بهرام به شاهی نشست.شاه فراری در دشت موغان ﺁذربایجان ، قضا را ،به موکب شیرین برخورد که زیبایارمن پس از بازگشت به دیار خویش با تنی چند از ملازمان به شکار ﺁمده بود.دو دلداده جوان در شکارگاه با یکدیگر رویاروی شدند.بار دیگر مهین بانو میزبان پرویز شد و در کاخی شایسته فرود ﺁوردش و به حرمت در خدمتش کمربست.اما چون دلبسته نیک نامی و پاک دامنی برادرزاده خود بود و از شوق شیرین و پرویز خبر داشت ،در نهان به شیرین پندهایی را داد و او هم سوگند یاد کرد و پذیرفت .
پس از مدتی شیرین ،پرویز را به خاطر از دست دادن تخت و تاج ملامت کرد ; پس پرویز با دلی ﺁزرده و در طلب تاج پادشاهی به طرف روم رهسپار شد.قیصر روم مقدم پرویز را گرامی داشت و دختر خویش مریم را بدو داد و سپاهی بسیجیده با وی همراه کرد تا رهسپار ایران شود و تخت و تاج از کف داده را بازستاند.بهرام نیز بسیج کارکرد و با لشکری گران به جنگ ﺁمد. دو سپاه به هم رسیدند دو حریف مقابل هم قرار گرفتند.با شکست و فرار بهرام تاج و تخت شاهی برای پرویز مسلم گشت. جالب اینجا بود که دلش در گرو عشق شیرین بود اما مصلحت شاهی را رعایت خاطر مریم می دید و میان عاشقی و مصلحت اندیشی سرگردان مانده بود .و اما شیرین پریشان از قهر پرویز و پشیمان از عتاب خویش دور از دیار گرفتار غمهای گونه گون شده بود.اندکی بعد مهین بانو بیمار شد و در بستر مرگ فرمانروائی ارمنستان را به شیرین سپرد. شیرین یک سالی بر دیار ارمنستان به مهر و داد حکمرانی کرد وسرانجام روزی خبر پیروزی پرویز و تاجگذاری او را شنید،بی قرارانه زمام دولت را به دیگری سپرد و خود با کوکبه ای مجلّل و حشم و اموالی فراوان به اتفاق شاپورروانه تیسفون شد و چون به پایتخت خسرو رسید در خارج شهر اقامت کرد . پرویز از ﺁمدن شیرین شادمان شد ولی این مریم بود که مانعی برای دیدار پرویز و شیرین بود اما این دو عاشق به وساطت شاپور از حال هم با خبر بودندو پیغامهای عاشقانه رد و بدل میکردند.روزی شاپور که محرم رازها بود نزد شیرین ﺁمد و بدو گفت :‹‹شاه از خشم و حسادت مریم بیمناک است و از پیمانی که با قیصر بسته شرمگین ،اما دلش در گرو مهر توست وو شور دیدار تو درسر دارد و...››شیرین به سرعت سخن او را قطع کرد و او را شرمنده حرفی که زده بود کرد و شیرین ازخواسته های گفته شده عتاب میکرد.
در دشتی که شیرین منزل کرده بود گیاه زهرناک فراوان بود و چوپانان گله های گوسفند را به ناچاراز ﺁنجا دور میکردند.شیرین و همراهانش که به نوشیدن شیر عادت داشتند ،در جست و جوی سنگ تراش قوی پنجه ای بودند که از چراگاه گوسفندان تا منزلگاه ایشان جوئی در دل سنگین کوه بتراشد تا در ﺁن شیر
تازه از چراگاه رمه جاری گردد و به حوضچه ای در اقامتگاه ایشان بریزد.شاپور مهندسی فرهاد نام را نامزد این کار کرد و او را جست و نزد شیرین ﺁورد.پس شیرین خواسته خود را بدو گفت. زیبائی جمال و حلاوت گفتار شیرین دل از فرهاد ربود و به نیروی عشق کاری بدان دشواری رابه سامان رساند.چون شیرین از پایان گرفتن کار خبر یافت به تماشا رفت و به پنجه ی هنرﺁفرینش ﺁفرین ها گفت و او را به حضور خواند و از نزدیکان خود برتر شمرد.فرهاد شیدائی سر به کوه و بیابان نهاد اما ﺁوازه ی عشق او که در شهر پیچیده بود به گوش پرویز رسید.
دل خسرو به نوعي شادمان شد كه با او بيدلي همداستان شد
به دیگر نوع غیرت برد بر یار که صاحب غیرتش افزود در کار
سپس به رایزنی با همراهان خود پرداخت و به این نتیجه رسیدند که شاه ، فرهاد را فراخواند و با سودای زر از عشق شیرین منصرفش کند و اگر نپذیرفت به کار سختی بگماردش که عاشقی را فراموش کند. پرويز فرمان به آوردن فرهاد داد.فرهاد را با شکوه و عظمت به درگاه شاه بردند اما او هیچ توجهی به زرافشانی ها نمی کرد.وپرويز در مناظره با وي بر نيامد واز دري ديگر درآمد.پس پرویز پیشنهاد دیگری به او داد و گفت اگر تو کوهی را برای ما بکنی من هم قول میدهم که شیرین را ترک کنم و فرهاد هم تنها به خاطر نام شیرین کندن کوه را ﺁغاز کرد .او روزگارطولانی را به عشق رسیدن به شیرین صرف کندن کوه نمود مردم نیز برای دیدن کار فوق العاده ی به نزد او میرفتند.تا اینکه روزی شیرین نیز هوس کرد تا به تماشای هنرنمایی فرهاد رود و فرهاد را گرم کوهکنی دید.هنگام بازگشت اسبش از پای در ﺁمد و پرویز که از کارمداوم فرهاد و ملاقات فرهاد و شیرین باخبر بود یکی از درباریان فرومایه را به طرف ان کوه فرستاد تا خبر دروغین مرگ شیرین را به فرهاد دهد و فرهاد را از ادامه کار دلسرد کند.فرهاد عاشق هم در جا با شنیدن چنین خبر وحشتناکی جان سپرد.شيرين ،غمناك از اين واقعه عاشق ناكام را با آييني تمام به خاك سپرد ودر عزايش به سوگواري نشست.پرویز پشیمان از کار خویش و نگران از مکافات زمانه تسلیت نامه ای به شیرین نوشت و او را از تعزیت داری فرهاد ملامت کرد و دلداریش داد.از قضا اندکی پس از این واقعه مریم بیمار شد و درگذشت پرویز ﺁسوده از مرگ همسر پاس ظاهر را به سوگواری پرداخت. شیرین به تلافی نامه پرویز تسلیتی بدو داد که لبریز از کنایات جانگزا بود.
عروس شاه اگر در زیر خاک است عروسان دگر دارد چه باک است؟
با مرگ مریم دیگر مانعی در راه وصال باقی نمانده بود اما هنوز پرویز در برابرشیرین هوسناکانه در پی او بود اما شیرین خواسته های بی شرمانه او را رد میکرد.پرویز ﺁزرده از غرور و امتناع شیرین، برای تحریک حسادت و در هم شکستن مقاومت او به توصیه درباریان بدﺁموز با روسپی زیبایی‹شکر›نام به هوس بازی پرداخت.شیرین دل شکسته از سبک سری های خسرو ، خود را در اقامتگاهش دور از شهر حبس کرد.پرویز وضعیت را تحمل نکرد و حتی دیگر به شاپور که تنها مصاحب غمگساری شیرین بود ناجوانمردانه او را از ملاقات شیرین منع کرد تا زن رنجیده ي عزّت طلب، از تنهایی به جان ﺁید وچنين شد و شیرین مدام با خداوند رحیم به راز و نیاز می پرداخت.
پرویز که در اوج غرور معشوق آزار خویش همچنان دلبسته شیرین بود و وصال شهزاده زیبایی چون مریم و طنازهای زن دلفریبی چون شکر نتوانسته بود او رادر عشق شیرین شکیبا کند به بهانه شکار با ساز و برگ شاهانه خیمه به صحرا زده و در حوالی قصر شیرین فرود آمده بود بامدادی پگاه نشاط شراب کرد و چون مست شد به یاد عشق دیرینه افتاد.شیرین در غم خانه عزلت نشسته بود که پاسداران و ندیمگان سراسیمه نزدش دویدندو خبر آوردند که پرویز با تنی چند از خاصان رو به قصر شیرین می تازد و ظاهراً هوای دیداراو دارد .زن زیبای پاکدامن از حرکات شاه بلهوس حیرت زده شده بود.
پرویز مست و خرامان از دور آمد و نگهبانان قصر شیرین به پیشواز دویدند چون شاه به دروازه قصر رسید در را بسته دید و تعجب کرد و گفت:
تو کاندر لب نمک پیوسته داری به مهمان بر چرا در بسته داری؟
شیرین با شنیدن پیام او دستخوش بیم و هیجان شده بود بفرمود تا خرگاهی شاهانه در میدانگاه مقابل قصر برپا کردند و کنیزی فرستاد تا به پیغام شاهانه پاسخ دهد.خسرو در خرگاه شاهانه فرود آمد و شیرین خوان رنگین شاهانه ای ترتیب داد و برایش فرستاد.شیرین در پاسخ گفت:
نه مهمانی توئی باز شکاری طمع داری به کبک کوهساری
حدیث انکه در ببستم روا بود که سرمست امدن پیشم خطا بود
چو من خلوت نشین باشم تو مخمور ز تهمت رای مردم کی بود دور
انها در ان میدان همچنان به گفت و گو در مورد ماجراهای پیش امده ادامه دادند.پرویز سرخورده و نا امید از حرفهای شیرین به قرارگاه خود باز آمد .نشاط بزم وعشرت نداشت.با شاپور خلوت کرد و قصه ناکامی خویش با او در میان گذاشت.شاپور به او تسلیت گفت.در ان شامگاه پرحادثه پس از رنجش و رفتن پرویز پشیمانی بردل شیرین سایه افکند و بی تابی وشوریدگی بر صبر و وقارش غالب ﺁمد،جامه مردان پوشید و بر گلگون نشست و بر نشان سمّ شبدیز یکه و تنها سر در بیابان نهاد.شاپور که تازه با داستان سراییهای خود توانسته بود پرویز را به خواب برد،ناگاه دید که سواری به لشکرگاه نزدیک میشد.پس جلو رفت و دید که او کسی نیست جز شیرین.او را در خیمه هی نزدیک شاه پناه داد.بامدادان پرویز ازز خواب بیدار شد و خواب خود را برای شاپور بازگفت و شاپور خواب را بدین گونه تعبیر کرد که به زودی وصال شیرین نصیب شاه خواهد شد.شاه شادمان شد و بزمی برگزار کرد.در ﺁن بزم به جز باربد خنیاگر نکیسا هم بود و ﺁن دو با هم به ﺁواز خوانی نواختن ساز بر وفق مراد شیرین پرداختند.شوق وصال پرویز و تاٴثیر نغمه های باربد و نکیسا زمام اختیار از کف شیرین ربود.بیخودانه از درون خیمه شروع به نغمه سرایی کرد.صدای ﺁشنای شیرین وقار شاهانه پرویزرا در هم شکست و او هم در پاسخ نغمه سرایی شیرین به ترانه خوانی پرداخت وبی صبرانه به طرف سراپرده ای دوید که ﺁواز شیرین از ﺁنجا به گوشش میرسید.قهر و نازها به پایان رسید.دوران تلخ جدایی به روزهای شیرین وصال پیوست.هفته ای در ﺁن شکارگاه به عشرت ورامش نشستند و در بامداد هفتمین روز،ترتیب مقدمات عروسی فراهم ﺁمد.وبامداد زفاف پرويز مقربان درگاه خويش ،شاپور ونكيسا وباربدوبزرگ اميد را بنواخت وبراي هريك ازنديمه هاي شيرين همسري برگزيد وحكمراني ارمنستان را به شاپور داد.
سال ها دو دلداده به شادکامی گذراندند و شیرین در کار مملکت داری مشاور ونصیحت گر شاه بود.اما با گذشت زمان و فرا رسیدن روزگار پیری توجه پرویز از امور پادشاهی و کشورداری معطوف به عبادت شد و تدارک توشه ﺁخرت ،تا ﺁنجا که از کاخ مجلل شاهی رخت به ﺁتشکده کشید و شیرین هم به پاس خاطر شوی مقیم معبد گشت و پرستار دائمی شاه به زاهدی گرائیده است.پرویز از مریم پسری به نام شیرویه بود. فرزند نابکار و هوسران که ﺁرزومند
تخت و تاج بود با استفاده از فرصت پدر را از پادشاهی برکنار کرد و خود برتخت نشست و فرمان داد که شاه معزول را به زندان برند و سلسله زرین بر پایش
نهند.دژخیمان چنین کردند و شیرین بی اعتنا به چاپلوسی های عاشقانه شیرویه ،همراه شوهر راهی زندان شد تا با پرستاری های محبت ﺁمیز مرهمی بر دل خسته شاه معزول نهد و در گوشه زندان به تسلیت خاطرش پردازد.اما شیرویه که چشم هوس بر جمال شیرین داشت به عزل و حبس پدر راضی نشد و درجستجوی فرصتی بود تا با کشتن پدر همسر او را تصرف کند تا اینکه شبانه و به طور مخفیانه به زندان وارد می شود و با خنجری که در دستش بود پرویز را که درخواب شیرینی فرو رفته بود کشت و خون از سر وبالینش چون چشمه ای جوشان جاری گشت.شیرین بر اثر خون جاری شده از پهلوی دریده پرویز بیدار شد و محبوب خود را غرق در خون دید.
به گریه ساعتی شب را سیه کرد بسی بگریست و انگه عزم ره کرد
گلاب و مشک با عنبر برﺁمیخت بر ﺁن اندام خون ﺁلود می ریخت
شیرین با سکوتی مصلحت ﺁمیز به ترتیب مراسم دفن پرویز پرداخت و بامداد روز بعد که با تشییع سران کشورجنازه پرویزرا به دخمه گاه ابدیش می بردند
او با ﺁرایشی تمام و چهره ای مصمم و دور از ﺁثار اندوه چنان در کنار تابوت قدم برمی داشت که :
گمان افتاد هرکس را که شیرین ز بهر مرگ خسرو نیست غمگین
چو مهد شاه در گنبد نهادند بزرگان روی در روی ایستادند
میان در بست شیرین پیش موبد به فراشی درون ﺁمد به گنبد
جگرگاه ملک را مهر برداشت ببوسید ﺁن دهن کو بر جگر داشت
بدان ﺁیین که دید ﺁن زخم را ریش همانجا دشنه ای زد بر تن خویش
به خون گرم شست ﺁن خوابگه را جراحت تازه کرد اندام شه را
به نیروی بلند ﺁواز برداشت چنان کان قوم از ﺁوازش خبردار
که جان با جان و تن با تن پیوست تن از دوری و جان از داوری رست
گروه آموزشی ادبیات فارسی زرین شهر-زارعی دانلود کامل کتاب
این وبلاگ متعلق به گروه دبیران ادبیات زرّین شهر استان اصفهان می باشد وهدف آن ارتقای سطح کیفی آموزش زبان وادبیات فارسی در بین دبیران، دانش آموزان وسایر علاقمندان به فرهنگ وادب فارسی است .در این باره منتظر نظرات سازنده ی شما بازدید کننده ی محترم می باشیم.آدرس ایمیل ما: f.safaridenavi@gmail.com